![]() |
![]() |
|
|
یادداشتی بر شعرآستان و ضیا ءالدین وحید
یوسفعلی میر شکاک
بنای کار وحید ضیائی در " ندیمه نورد " که خود عنوان شعرآستان بر آن نهاده ، بر جمع میان ناخوداگاهی شعر و خوداگاهی داستان است .البته شعر یکسره از خوداگاهی نمی جوشد و داستان نیز یکسره حاصل خوداگاهی نیست .مقدمه عزیز نا دیده ام حضرت دکتر سرامی نیز جز آنکه جهان ناشناخته پست مدرنیست ها را از امیلی دیکنسون گرفته تا خود وی ، در تاریکی ، روشن کند ، کاری نمی تواند کرد .مسلما ًبنده یا شما هم اگر قرار بود مقدمه ای بر ندیمه نورد بنویسیم ، کاری از پیش نمی بردیم و اینجا – یعنی همین کاری از پیش بردن یا نبردن – اصل ماجراست .وحید ضیائی می تواند شعر بگوید از موزون و مقفی بگیرید تا شعر آزاد ، اما برای چه سعی کرده است شعر و داستان را درآمیزد ؟ آیا نمی شد شعر را شعر و داستان را داستان و هر کدام را در ساحت خود ...خیر ! اینکه می شود کاری از پیش بردن.پست مدرنیسم در ذات خود نه کاری از پیش می برد و نه کاری از پیش نمی برد .میان بردن و باختن و یا در مرز بودن و نبودن قرار داشتن اصل ماجراست .این درست است که ما در حاشیه مدرنیته قرار داریم و به ما دخلی ندارد که در جهان پست مدرن چه می گذرد .اما این وضعیت جمعی ماست ، فرد خواه در بندر عباس ، خواه در پاریس ، در عرصه ی درک و دریافت جمعی متوقف نمی شود .زیرا جهان میکروالکترونیک ( صورت پست مدرنیته ) در تمام زمین ، منتشر شده و چه آن را مجازی بینگاریم ، چه حقیقی ، وسوسه ی بی مرز بودن و بدون مرز سخن گفتن را اگر نه در جان همه ، در جان های جدا افتاده از تقدیر جهان سوم ، برمی انگیزد .سالها پیش که عزیز سفر کرده ام علی عبد الرضایی مجموعه " تنها آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند " را منتشر کرد، دریافتم که از این پس ما واپس ماندگان جهان میکرو الکترونیک ، یا باید با جوانها همزبان و همداستان باشیم ، یا اینکه برویم . بمیریم یا داد و قال راه بیندازیم و از اصحاب قدرت بخواهیم جلوی کار جوانها را بگیرند .من ماجرای نبرد جامعه با نیما و پیامد های این نبرد را تا لال بازی برخی موج مویی ها و اسپاسمانتالیزم رویایی به خاطر داشتم .در شعر عبد الرضایی دقیق و دقیقتر شدم و دیدم حق با اوست نه به جانب من که جهد می کنم از او غزلسرا بسازم .بعلاوه او فقط در لحظات کلنجار رفتن با وزن یا کلمات شاعر پست مدرنیست نیست زندگی او سراسر پست مدرنیستی است و شرایط کنونی بودن را بهتر از من می فهمد .من به او پیوستم و بخشی از شبانه روز خود را با گستاخترین جوان آن روزگار قسمت کردم .ذهن من ارسطویی بود ، باید آن را در هم می کوبیدم و بالاخره موفق شدم و به جای آنکه پیشرو باشم پیرو شدم و هر چند سالها گذشت بالاخره فرامرز نامه را به چاپ سپردم که گاهی فرا واقعیتگرایانه است ونثر و نظم و گاهی واقع گرایانه است و شعر و روایت .هنگامی که ندیمه نورد را دیدم متوجه شدم که گستاخی از حد و اندازه گذشته است .بار اول آن را سرسری خواندم اما شعر های حضرت مؤید و زبان وی مرا واداشت که ندیمه نورد را دوباره بخوانم و با حوصله . خواندم ،اما بی حاصل بود .زیرا استاد مؤید درپس پشت پیچیده گویی ، معانی روشن و آشکار عرضه می کرد .اما ندیمه نورد نه قابل کالبد شکافی بود ، نه ابتدا و انتهایی داشت .نه ! وحید عزیز سعی کرده است پشت این آمیزه ( شعر و داستان ) چیزی به خواننده بدهد .بار دیگر آن را خواندم و ...بالاخره فهمیدم ماجرا از چه قرار است .بازیگر اصلی و قهرمان این به قول نویسنده " شعرآستان " ها حروفند نه کلمات .حروف دلالت می کنند و البته نه به هیچ سوی خاصی جز آنچه مخاطب در می یابد یا حس می کند یا در ذهن خود می آفریند .و حالا کار صاحب این قلم شندر قاز شده اینکه هر از گاهی این مجموعه را بردارم و بخوانم و بخوانم و بخوانم و با خودبیندیشم حضرت لسان الغیب چرا فرمودند : من این حروف نوشتم چنانچه غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی نمی گویم حافظ به مرگ ماًلف قائل بوده ، اما همینکه به مخاطب اجازه می دهد چنانچه خود می داند بخواند نه چنانچه غیر بداند ...بگذریم ! پرسش اصلی من این است که آیا شعر و نثر را تا بدین حد همتافت کردن ، برای این است که من یا هر خواننده ی دیگری ز روی کرامت و چنانکه می داند ...یعنی که می شود از این پس تمام حرفهای گفته و ناگفته ی خود را به مدد حروف ربط و عطف و شرط و ...الخ مطرح کنیم ؟ یا باید این چنین باشد. خیر ! بنده مدعی نیستم که وحید ضیائی نیمای دیگریست هر چند نیما که آمد همه نیما شدند ، زیرا نیما از یک طرف و هدایت از طرف دیگر ( بویژه در بوف کور ) مدرنیته و بلکه پست مدرنیته را در زبان فارسی تاَسیس کردند و بواسطه ی آنها ما وارد تاریخ تجدد شدیم .این درست است که ما به ظاهر مدافع سنت هستیم و هنوز به قالی و خرسک و نگارگری خود می بابیم و حتی برای پیشبرد خوشنویسی و تذهیب ، دست به جیب می بریم و بودجه اختصاص میدهیم .اما این درست تر است که وحید ضیائی می گوید .چه می گوید ؟ هان ؟ او که ظاهراّ چیزی نمی گوید .چرا ؟ می گوید می توانیم همانگونه که در گذشته پیشرو بودیم و خط و تذهیب و تشعیر و کاشی و معرق و گل و مرغ و ... را در معماری خود همتافت کردیم و هر کدام از هنر هایمان رضایت نمی داد که با دیگر هنر ها درآمیزد آن را همچون آینه می شکستیم و به تکثر می رساندیم و آینه کاری را پدید آوردیم ...راستی ، کار وحید ضیائی در ...نه ! اگر بخواهیم ندیمه نورد را آینه کاری بنامم آنوقت باید او را ضیاءالدین وحید بنامم ، مگر نه اینکه اگر اجداد او همچنان مملکت را در دست داشتند او را ضیاءالدین ...نه !اگر بخواهم از همین جا وارد ماجرای حضرت میرزا محمد حسن خان بشوم ، بار هر دوی ما ، نویسنده و منتقد زمین خواهد ماند .البته البته او را ضیاءالدین خواهم خواند اما فاش می گویم ، تاریخ اجداد او نیز غالباّ شبیه به همین آینه کاری اوست .ندیمه نورد را می گویم .که از هر صورتب بخشی را نشان می دهد و در ازدهام تصاویر شرحه شرحه شده ، می شود همه چیز را یافت و در عین حال به هیچ چیز دست پیدا نکرد .برای رخنه در ندیمه نورد می شود آن را پازل انگاشت ، اما چون در هیچکدام از قطعات این ارجوزه ، دلالت های شاعرانه بر روایت داستانی غلبه نکرده اند و در عین حال هیچ قطعه ای نیست که محکوم و محدود به روایت باشد ، پازل انگاشتن این کتابچه راه به جایی نمی برد .برای رخنه کردن در ندیمه نورد باید آنرا خواند و بار ها خواند تا به لحظه ای رسید که ذهن کاملاّ از هم گسیخته شود و تصاویر را پاره پاره ببیند بدون اینکه توقع دست یافتن به واقعیت یا حتی اشاره ای به واقعیت داشته باشد . ××× البته کسانی که هنوز از ایجاد ارتباط با بوف کور یا حتی شازده احتجاب و کریستین و کید یا بره گمشده راعی و شب هول از قبیل رمانها برنمی آیند ، مسلما از هر گونه تفاهم با ندیمه نورد عاجزند .تخیلی وسیع و ژرف لازم است تا پیدا شدن نفت از مسجد سلیمان را با دعای ده انگشت زمین گیر پای آدمیزاد ، مرتبط ببیند .فی المثل بنده یا شما که از هجوم مدرنیسن و بویژه شیوع پست مدرنیته حاضریم تا روزگار ابوحفض سغدی عقب برویم تا دچار تشتت ذهن نشویم هرگز به ظرائف ندیمه نورد پی نخواهیم برد .هر قطعه ای از این آینه ی شکسته در چنان فاصله ای با قطعه دیگر قرار دارد که اذهان خو گرفته به ژورنالیسم محال است در پی جفت و جور کردن یافته های شاعر برآیند .من آیا خود فریبی می کنم که " سیاه پشمالو " را بارها خوانده ام ؟ آیا از حیث ذهنی به سراینده نزدیک شده ام .خیر ! من سالها پیش با علی عبد الرضایی عزیز شروع کرده ام به فهم ذهن و زبان این نسل گستاخ و به تجربه دریافته ام که اتحاد عقل و علقل و معقول به درد همه ی فلسفه درایان می خورد و زندگی این روزگار چنان دست و پا شکسته و قرو قاطی است که یا باید از آن یکسره پروا کرد ، یا متهورانه در آن غرق شد.هنگامی که در دومین قطعه کتاب می خوانم :" قسمت استعاره همین است ، پودر شدن ، خفه شدن ، و کفش های هسته ای که پاشنه بلند ..." دیگر منتظر نمی مانم که وحید مثل روزنامه نویسها خر فهمم کند .بعد از سی و پنج سال قلم زدن بالاخره باید بفهمم که این فصل دیگریست که سر مایش از درون درک صریح زیبایی را ...اما شعر که فقط زیبایی نیست یا حتی پیچیدگی .اتفاقی در عالم افتاده است و ما بیرون از عالم نیستیم .روزگاری برای آدم شدن یک لر پشتکوهی مثل من یک ستون روزنامه بس بود .اما حالا همه چیز به هم ریخته و پیچیده ، آنهم به نحوی که فقط انثال وحید ضیائی و علی عبد الرضایی و ...می توانند هم از پیچیده بودن مناسبات بیرونی سر در بیاورند و هم درون را با برون همتافت کنند .و مگر قرار است همه بفهمند که شاعر یا نویسنده چه می گوید؟ در جهانی که صور و معانی چنان در هم تنیده اند که یا باید کور باشی یا اینکه دلیرانه از این دریای در هم تنیده ی نفت و لاستیک و ترافیک و سینما و اینترنت و روزنامه و رفتگر و بازیگر فوتبال و بازیگر سیاست بگذری ، چه جای دعوی سلامت صورت و رسایی معناست ؟ ما زور می زنیم که صورت رسانه فراگیر را ...رها کنم که از این دست وراجی ها زیاد داشته ام .مطلب از این قرار است که وحید ضیائی تمام حرفهای ناگفته را بر ملا می گوید اما نه با زبانی که هر کسی از آن سر در بیاورد .وقتی که می گوید " مرگ را وقتی در آینه بخوانی گرم می شوی ، گرمایی که در بی سرانجامی هیچ قطبی آواز بی قراری یخی نخواهد شد که جلوی چرخ آسمان بپیچد تا گردون واژگون ..." تا آنجا که " پوستی بر زنخدان گاوی که شاخ داشت و نداشت " برای من تداعی ، بلکه شرح مصیتی است که بر نسل مرگ آگاه من گذشته است .گیرم که از میان آن نسل پیر و در هم شکسته – احتمالا تنها مخاطب این شرح مصیبت باشم .مصیبتی که در تفت دژ گند سومین قطعه این مجموعه صریحتر ، بی پرده تر و البته پیچیده تر بیان می شود " جای میمون پشت میله ها بود ...تا صبح و در ها را بستند تا از فشار نپری ..." . ××× پرسشی که مدام در ذهنم می خلد این است که وحید اگر در فضای دیگری بسر می برد و در جغرافیای دیگر ، چگونه با زبان رفتار می کرد ؟ آخرین مجموعه علی عبد الرضایی را وحید به من رساند و دیدم که هیچ فرقی نکرده ، فقط بدون ملاحظه ی سانسور ، حرفهای خود را با همان کج و پیچ ها به زبان آورده و قدری به مخاطب نزدیکتر شده است .اما وحید متعمدانه کج و پیچ را دستمایه ی کار قرار می دهد " از تبار برایم جمله ای بسازید که نه تیغه ی تبر بگیرد نه فواره ی دار " چه کسی می تواند چنین جمله ای بسازد ؟ و در کجای جهان ؟ وحید می خواهد پنهان بماند ، و شاعران دیگری نیز که از چشم انداز نهان روشی پست مدرن. یعنی همان انسان ایرانی مستور و دست نیافتنی ، به هستی خود و پیرامون خود می نگرد ، ناچارند که پنهان بمانند .در جایی از سومین قطعه می گوید :" از هرزگی شکفتی که شاعر شوی ، هرزگی یعنی آبشار را فرو بردن ، پرنده را منقار زدن ، شب را فندک به فندک قلقلک دادن ..." و در جایی دیگر به اصل راز نزدیک شده و می گوید :"...نه اونقدر بیرنگه که وقتی لمسش می کنی ، ازش می گذری اون همون پاکه ، تو همون غبار که هستی ..."و من بیش از این نخواهم گفت .زیرا هیچ مخاطبی را سزاوار آن نمی بینم که به راز پی برده یا حتی به آن نزدیک شده باشد .من آنچه را که می خوانم باید پنهان کنم ، همانگونه که سراینده پشت تک تک عبارات شعرآستانهای خود پنهان کرده است .می ترسم چیزی بگویم ...سالها علی عبد الرضایی عزیز از من می خواست چیزی در باب کتابهایش بنویسم ، می خواندم و مثل خر کیف می کردم ، اما نمی نوشتم ، پاریس در رنو را سطر به سطر ......چه می گویم ؟ من زنده ی راز را می بینم و به همین دلیل ترجیح دادم یا علی بگویم و با سوشیانت شمالی زندگی کنم .و هر تجربه ای تلخ ، گس ، پلید ، بشکوه ، گند و کثافت ، خورشید و روشنی را با او بیازمایم و بیاموزم .شاید روزی مثل هانری میلر نوشتم .مو به مو ، دقیق ، همه چیز را ...از لیلی گرفته تا ...آن دیگری چه نام دارد ؟ بس کن ای دل ...من پیرو دلدادگان گستاخم تنها آنان که می میرند می ترسند .من ، علی عبد الرضایی ، وحید ضیائی ، مجد الدین ابراهیم ، بدر الدین مهدی ، صدر الدین حسین ، و سیف الدین رضا و جمال الدین علی و ...چرا بترسیم ؟ از مرگ که با مرد همریشه و هم معنی است . نه ! تو بهتر است همان مدیر مفلوک باقی بمانی ایدوست .ما مرده ایم و از مرگ نمی ترسیم چگونه ممکن است از خلاف آمد عادت یا از رسوایی که سرگرمی ماست حذر کنیم ؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و.ضیایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وحید ضیائی
شعرآستان ( sherastan ) تلفيق ميان ژانري شعر و داستان در وضعيتي پسا مدرن است . حركت در جاده مه آلود تاويل .برخاسته از خاكستر خيال شطح و پيوسته به شكنندگي جهان ناباور امروز .شعراستان در ناخوداگاه اتفاق مي افتد در اتفاق زاده مي شود و تعبيري از فردا و امروز تعبير مند ماست .شعرآستان خود مويد ذات عاصي خويش است و مولف تنها يكي از مخاطبان اوست .مخاطبي كه كاشف آن است نه سازنده ... كتاب هاي الكترونيكي : آن اين عكس ( مجموعه غزل نئو كلاسيك ) نشر مانيها / 2006 33 شعر عاشقانه ( مجموعه شعر ) نشر مانيها / 2006 هزل تعليم است ( پژوهشي در هزل و طنز فارسي ) نشر اديبان / 2007 نديمه نورد ( مجموعه اول شعرآستان ) نشر وازنا / عروض / مانيفست 2008 English e books : The hawker singer/ p.tolui - englisg poetry I feel blood in my mouth / p.tolui - english poetry كتاب هاي مجلد : فرصت دوست داشتن ( ترجمه – معرفي شعر زنان جهان ) نشر بوتيمار 2007 نديمه نورد ( مجموعه اول شعرآستان ) نشر اديبان / 2008 مويه از لاكپشت هاي 33 ( مجموعه شعر ) نشر مهر / 2009 در دست چاپ : شاعران انگلستان (از قرن 18 تا 20) ترجمه از لرد دیود سیسل هیچ سنجاق سری نبود -( کوهستان سرد )معرفی و شعر هان شان شاعر چینی گندم و گلوله / شعر طرح دوزبانه آثار آماده انتشار : - کتاب دختر گیسو بلند – کتاب کودک – افسانه های مردم چین - مولوی های بچه گی برگردان اشعار مثنوی معنوی به شعر کودک - شاعران برگزیده سال 2004 مجموعه اشعار شاعران برتر جهان (گروه ترجمه) - فاسق لیدی چترلی – دی اچ لارنس (رمان) - کتاب مرگ رمان - کورن ول سردبير نشريه طنز و كاريكاتور مطبخ / 1386-1387 مدير داخلي نشريان آواي مردم / صبا / الفبا 1385-1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
کتاب های منتشر شده |
|
RSS
|